به ساعت نگاه می کنم
حدود سه نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا که چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت ٬ کنار پنجره می روم
سوسوی  چند چراغ مهربان
و سایه های کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس !
از شوق به هوا می پرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است .
آری از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سال هاست که مرده ام .

/ 50 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احدتنها

عاليه به منم سر بزن با لينک چطوری خبرم کن

amir.m.s

به دنيای مردگان خوش آمدی .اين مرده ی پير رو يادت مونده . قالب بلاگت قشنگ شده . من چند وفت پيش آپ کردم .

تمام حرف ما که نقطه چين است

و اما...سلام می خواستم بگم وبلاگت بسيار زيباست و به نظر من يکی از اون دلايلی که وبلاگتو خوندنی ميکنه صفحه سفيد وبلاگت و نوشته های خوش خط و زيبای شماست هم شعراتون زيباست هم با معنی و هم مختصر و اينکه قالب وبلاگت هم زيباست اميدوارم هميشه موفق باشی...ارادتمند شما ... راستی اگه بخوای ميتونيم همديگرو لينک کنيم...خوشحال ميشم خبرم کن...

پدرو

فضای قشنگی ترسيم شده بود...

مهدی ترابی (چکاد)

سلام عزيز ممنونم که سر زدی و متشکر از لطفت احساسی که کردم اين بود کلمات با هم غريبی ميکنند آشناترشون کن به روزم با اخلاق هنری.

محمد

خدا می داند،ولی........................ آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی را کلاه گذاشت. آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از جلسه امتحان هم کوچکتر بود. آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود ،سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد. خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها بنویسند. خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات یادمان رفته باشد. خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.

اميرحسين

دل‌ام تنگ شده. چرا up نمی‌کنی نوشين جان؟

نظافت منزل

مرسی لذت بردم. منتظر مطالب بیشتر از شما هستم.