به اشکها بگو آرام بر گونه هایم قدم بردارند ...

دیگر طاقت سیل را ندارم .

روزی که باد را دیدی ... به او نیز بگو ... صورتم طاقت سیلی اش را ندارد ...

آرام بگذرد ...

خزان نزدیک است .............................................

/ 10 نظر / 2 بازدید
مهسا

پر سوز و گداز می نويسی..خوشحال می شم به منم سر بزنی ..آپ ديتم

ايمان

آهسته باز از بغل پله ها گذشت ... ۳ تا پست يه جا ... رکورد زدی !

محمد

سلام نوشین خانم خوبید شما خیلی قشنگ بود می دانی امروز با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود آمدی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم ولی بسیار سخت است بسیار . مرا ببخش که نتوانستم تو را ببخشم و عاشق تو بمانم راستی منم اپم

ژاله

نگا هم به تار و پود شکننده ی ساقه چسبیده بود . تنها به ساقه اش می شد بیاویزد .. چگونه می شد چید گلی را که خیالی می پژمراند؟ دست سایه ام بالا خزید . قلب آبی کاشی ها تپید . باران نور ایستاد : رویایم پرپر شد . به روزم

اميرحسين

آری٬ ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ... فوق العاده بود: ۳ تا post زيبا!

حميدرضا

سلام. چرا خزان ؟ بايد تحمل کرد و صبر کرد و اميد داشت... شاد باشی

شيما

اين ها که رحم نمی کنند ...ملاحتشان در بی رحمی است...

محمد

سلام نوشين خانم خوبی شما ميبينم که اپ نکردی هنوز ولی من دوباره اپم خوشحال ميشم سر بزنی

علی

نه نه اينگونه سخن مگو اما همانطور که خواسته بودی پيامت را به گوش اشک و باد رساندم اما خزان اجازه ی ورود به قلبت را ندارد چون من اينگونه خواستم تو بهاری بهاری باشی چون مرا با بهار آشتی دادی حال نوبت منست

ايمان

سلام ... چطوری نوشين خانوم شاعر؟ قشنگ بود ... بر سنگ قبرم بنویسید : یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد ... چشمانت را به خورشيد می سپارم ...