در پارک قدیمی پرت و یخ زده

لحظه ای پیش گذشتند دو سایه

چشم هاشان بی روح و لب ها وارفته

گفتارشان به زحمت می شد شنیده

در پارک قدیمی پرت و یخ زده

دو شبح زندگی می کردند روزهای گذشته

یادآوری آن شعف گذشته ؟

چه دلیلی دارد یاد آن خاطره ؟

می تپد قلبت هنوز با نام من ؟

می بینی مرا هنوز در خیال ؟  نه

آه آرزوهای وصف ناپذیر خوشبختی

که به هم می رسید لبهامان ! ...

شاید وقتی آسمان چه آبی بود و امید بس زیاد  !

امید مغلوب شد و گریخت به آسمان سیاه

چنین گام بر می داشتند در علف های بی حاصل

وتنها شب گفتارشان را شنید .

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ايمان

سلام نوشين عزيز ... شعر زيبايی سرودی ... عالی بود ... آسیمه سر بسوی " سکه " تاختیم از مرز هست و نیست تا جوی پر لجن با هم شتافتیم آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم. پروانه ی مسین آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه ی لجن ! وهر دو روی آن خط بود خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ

محمد

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

ژاله

من زیر آسمان بلند هستم ... راه می روم ... نفس می کشم ... من این روز ها زیاد دلم می گیرد ... حس می کنم در این لحظه نا شناخته ترینم ... عادت میکنم به فهمیدن ... کنار می آیم با بودن ... طی می کنم با زندگی ... گذر می کنم از اتفاق ... دلم فریاد می خواهد و طبیعت بکر و یک سکوت عمیق و تبسمی طولانی !!!

رضا

سلام کامنت زيبايی فرستاديد.ممنون من باز پيش شما خواهم آمد. و تو هم بايد که باشی مثل خيلی ها که می خواهم باشند.

علی

چی بگم خيلی زيباست دستان گرمم دستان سردت را خواهد فشرد دستانی که هيچ دست گرمی او را نفشرد

مسيح

هوا بس ناجوانمردانه سرد است....!