درد من و تو یکیست
من با سکوت می نویسم
و تو خاموش می خوانی
باور کن که روزگار غریبی است ...
اما به وسعت رازهایمان سوگند :
بازهم می گذرد این ایام ...

/ 68 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

چه زيبا و روان...اری اين نيز بگذرد!

افسانه

سلام. به روزم ومنتظر حضور گرمتون

مهرداد

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد. ................................................. آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم... ........................................................ سلام نازنين . بروزم و خوشحال ميشم سری به من بزنيد.

ايمان

چه روز سرد مه آلودی چه انتظاری ایا تو باز خواهی گشت ؟ تو را صدا کردند تو را که خواب و رها بودی و گیسوان تو با رودهای جاری بود تو را به شط کهن خواندند تو را به نام صدا کردند از عمق آب و باغ کوچک گورستان را در باد به سوی شهر گشودند تمام بودن رازی شد و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست

سوتام

اي برتر از خيال تو را در حرير باد ميپيچم و ميبرم به انتهاي آرزو پرواز ميدهم هر شامگه كه عطر دلاويز مهتاب پر ميكند فضاي فرحناك باغ را تا لحظه اي كه بوسه ي خورشيد آتشين بخشد به زندگاني ما رنگ زندگي تنها خيال روي تو باشد برابرم اي برترين خيال اي آرزوي دور اي از وجود تو گل اميد بارور از راه لطف و مهر يك شب چو ياد خويش بيا در برابرم.

شيما

قول داده بودم به روز کردم . ولی ببخشيد بازم کوتاه! منتظرت هستم.

مهرداد

سکوتم را به باران هديه کردم تمام زندگيم را گريه کردم نبودی در فراق شانه هايت به هر خاکی رسيدم تکيه کردم ................................. بدرود

مهسا

درود و چه زيبا بيان شد آری به وسعت رازهایمان سوگند : بازهم می گذرد این ایام ... شاد باشی و بر قرار