weblog main  archive  contact me  member login

 Stormy Weader by Nooshin  Stormy Weader by Nooshin  Stormy Weader by Nooshin

یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

آن شب باران می بارید.

بی لکه ای ابر تا آخرین شک و نگاه !

آن شب باران می بارید ! خیس خیس ٬ خویش را می نگریست و تک نغمه ای مهجور را زیر دندانهایش می جوید !

وردگونه ای تلخ ! تلخ ... تلخ ...

وقتی دیدمش هیچ شباهتی به خودش نداشت.

شعرهایش بوی جنون می داد.

درون نگاهش تنها متروکه ای دلتنگ بود !

دلتنگ بود ... دلتنگ بود ...

وقتی لب به سخن می گشود٬ نگاهش گر می گرفت. به زحمت جملات را به پایان می رساند . بی حوصله و عجول ٬ با حرکات شلخته دستانش می رقصید ٬ می رقصید . وقتی می رقصید چشمانش را می بست ٬ می چرخید ٬ می چرخید. تا آنجا که از شکاف آواز و درد فرو می غلتید ! می غلتید !

وقتی می خوابید تنها لبانش بود که می ماند و اندامش در چلواره ای از تب می سوخت ! از خواب می پرید تشنه می شد ! عطش می شد ! سرا پا عطش می شد ! سرا پا عطش می شد !

آب می خواست ! آب !

وقتی لبانش از نو شیدن نم بر می داشت٬ دیگر هیچ نمی گفت ... هیچ چیزی نمی گفت ...

نمی گفت ... نگفت ... ن ... گفت ...

تا که به آرامی کلمه ای از عمیق حنجره اش به زحمت بالا می آورد

نگفت ... ن ... گفت ... و تازه کلمات یادش می آمد ! بلند بلند صحبت می کرد !

فضا مملو از حرف و کلمه و جمله می شد. آکنده از مفاهیم و تصاویر و لبریز از عطر ضرب آهنگ طنین کلامش ! ...

پای تابوتش تنها من و او بودیم . تنها من ! تنها او !

تابوت ساده و غریب !

دستهایش را روی تابوت می کشید و نفسی به افسوس ٬ تمام حجم سینه اش را پر می کرد !

بر عکس همیشه لبانش آرام بود.

وقتی نگاهم کرد ٬ تمام وجودم کلمه شد ! کلمه شد ! کلمه شد !

کلمه شد ......