weblog main  archive  contact me  member login

 Stormy Weader by Nooshin  Stormy Weader by Nooshin  Stormy Weader by Nooshin

شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

به اشکها بگو آرام بر گونه هایم قدم بردارند ...

دیگر طاقت سیل را ندارم .

روزی که باد را دیدی ... به او نیز بگو ... صورتم طاقت سیلی اش را ندارد ...

آرام بگذرد ...

خزان نزدیک است .............................................

شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

نمی دانم مرگ چرا اینقدر به نظرم بی رحمانه می آید ؟؟؟!!! ...

شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

باور این همه زمستان را در تو نداشتم ... !!!

خورشید چشمانم از سرمایت یخ زده ٬

ببین نگاهم چه شیشه ای است ............................................

دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

چه بی زارم من از مردن

ولی امشب چه زیبا شب برای

مردن یک مرد غمگین است .

درون قهقرای ظلمت افزای شب تاریک ؛

از این دنیا رها گشتن

از این تحقیق بی حاصل از این آغاز بی پایان

از این بیهوده بودن ها٬

از این بیهوده گشتن ها

از این تکرار

چه بی زارم از این تکرار بی انجام

در این شب گرچه بی زارم من از اوهام

ولیکن خوب می دانم :

خدا در بستر یک فرد بی ایمان

 در رنج است ٬ رنجور است

چه بی زارم از این قاتل

از این باطل

که هر شب در درون شب

به تیغ خدعه و نیرنگ

هزاران عاشق دلتنگ

به پیش پای او بر خاک می افتند .

چه بی زارم از این دادار

از این فرد جنایتکار

از این دنیای ناپاک کثافت بار.

من از خود نیز بی زارم ؛

از این دستان

از این پیکر

از این افکار سکر آور

از این افکار زشت بی در و پیکر

که هر بار در درون خود به صد خنجر مرا کاوند .

چه بی زارم من از ماندن ؟! .......

خوشا بوسیدن لبهای یک قدیس مرگ آور

خوشا عریان شدن در بستر ابلیس بی ایمان

خوشا در گوشه های ظلمت شبها سپردن جان

خوشا مردن ! ...

خوشا رحل اقامت در عدم بردن

چه بی زارم من از مردن

ولی امشب چه زیبا شب برای مردن یک مرد غمگین است ..........................

شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

و اما من
باقی خواهم ماند
تا دستان نوازشگر مرگ ٬
موسيقی احساس مرا بنوازد ...

چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

فردا ...

فردا دلتنگ تر از همه ی این روزها خواهم بود ...

فردا هزار بار صدایت خواهم کرد ٬ بی آنکه بشنوی ...

هزار بار خواهم گفت : آخر کجایی ...؟!

چقدر بی توجه مردن دلم را تماشا می کنی ...

یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

آن شب باران می بارید.

بی لکه ای ابر تا آخرین شک و نگاه !

آن شب باران می بارید ! خیس خیس ٬ خویش را می نگریست و تک نغمه ای مهجور را زیر دندانهایش می جوید !

وردگونه ای تلخ ! تلخ ... تلخ ...

وقتی دیدمش هیچ شباهتی به خودش نداشت.

شعرهایش بوی جنون می داد.

درون نگاهش تنها متروکه ای دلتنگ بود !

دلتنگ بود ... دلتنگ بود ...

وقتی لب به سخن می گشود٬ نگاهش گر می گرفت. به زحمت جملات را به پایان می رساند . بی حوصله و عجول ٬ با حرکات شلخته دستانش می رقصید ٬ می رقصید . وقتی می رقصید چشمانش را می بست ٬ می چرخید ٬ می چرخید. تا آنجا که از شکاف آواز و درد فرو می غلتید ! می غلتید !

وقتی می خوابید تنها لبانش بود که می ماند و اندامش در چلواره ای از تب می سوخت ! از خواب می پرید تشنه می شد ! عطش می شد ! سرا پا عطش می شد ! سرا پا عطش می شد !

آب می خواست ! آب !

وقتی لبانش از نو شیدن نم بر می داشت٬ دیگر هیچ نمی گفت ... هیچ چیزی نمی گفت ...

نمی گفت ... نگفت ... ن ... گفت ...

تا که به آرامی کلمه ای از عمیق حنجره اش به زحمت بالا می آورد

نگفت ... ن ... گفت ... و تازه کلمات یادش می آمد ! بلند بلند صحبت می کرد !

فضا مملو از حرف و کلمه و جمله می شد. آکنده از مفاهیم و تصاویر و لبریز از عطر ضرب آهنگ طنین کلامش ! ...

پای تابوتش تنها من و او بودیم . تنها من ! تنها او !

تابوت ساده و غریب !

دستهایش را روی تابوت می کشید و نفسی به افسوس ٬ تمام حجم سینه اش را پر می کرد !

بر عکس همیشه لبانش آرام بود.

وقتی نگاهم کرد ٬ تمام وجودم کلمه شد ! کلمه شد ! کلمه شد !

کلمه شد ......

دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

کسی به ما نگفت گریه را نمی شود قاب گرفت٬
راستی ...
تو چرا تمام اشکهایت را برای دستمال خودت برداشتی؟!

شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

می روم ... با تو ... ولی بی تو
در چشمانم تنهایی ام را پنهان می کنم٬
در دلم دلتنگی ام را ...
در سکوتم حرفهای نگفته ام را ...
در لبخندم غصه هایم را ...
و حال که این زمان است٬
طپش های قلبم حتی نای رقابت با دقیقه ها را هم ندارد ...
می روم ...
می روم و زیر لب بر سکوت کوچه ناسزا می گویم ...
می روم ...
بی انگیزه تر از همیشه ...
در جستجوی لحظه های فراموشی ...
اندکی هوای غیر از اینجا ...
به هر کجا که آسمانش این رنگ نباشد ...
می روم ... با تو ... ولی بی تو ...

شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

پناهم باش
همانگونه که دریا آسمان را
و کوه باد را پناه است ...