weblog main  archive  contact me  member login

 Stormy Weader by Nooshin  Stormy Weader by Nooshin  Stormy Weader by Nooshin

چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
 

زندگی از من سیر که می شود٬
نوبت شستن ظرفهای مرگ می رسد.
زندگی را دوست دارم.
مرگ را ...
حالا مثل ترانه های کودکی٬
با لبخندی بی دلیل٬
تمام می شوم.

سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
 

کسی نگفت چرا لبخند هایت اینقدر بی رنگ است.
کسی نگفت ...
کسی نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی و آن دفتر شعرم.

سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
 

نمی دانم مرگ چرا اینقدر به نظرم بی رحمانه می آید !؟...

سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
 

اکنون اتاقم پر از تنهایی است؛
و تک ضربه های ساعت روی دیوار برایم شعر رفتن را می خواند ...

سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
 

هوای خانه ام امروز به اندازه گریه ی دم صبح دلگیر است ...

سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
 

باور نمی کنم.
تمام باور کردنی های دیروز
تمام شدند
دست که بلند کردی برای خداحافظی ...

شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
 

می رفتی و من می دیدم که غرور از چمدانت بیرون زده است.
و من بر تنهایی خویش آنقدر گریسته ام که دیگر بزرگی ام را ااحساس نمی کنم ...

شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
 

اينجا سکوت قدم می زند.
اينجا کسی توی دلم حرف می زند.
اما ...
سکوت حرف آخر را می زند
دیگر؛
حرفی برای گفتن نيست.

شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
 

دنیا تباهی نمی پذیرد ...
این از آسمانش پیداست ...
نگاه کن ...
هنوز آبی است.

شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
 

نه! تو نمی دانی.
چه حسی است اینجا بودن.
تنهایی و سکوت.
و خوابی که تو را از من می گیرد.
با تمام آنچه ندارم٬
خواسته و نا خواسته می خواهمت.
برای روياهايم.
يک دم.
يک قدم٬
تا نبودنم.

شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
 

دنیای من٬
دنیای کوچکی است.
آنقدر که در دستان تو جا می گیرد.
و آرزوهایم آنقدر ساده اند٬
که با لبخند تو٬
تمام می شوند.

شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
 
روز٬ خسته می گذرد.
شب٬ تمام نمی شود.
حوصله٬ خمیازه می کشد ...
از تو٬ خبر نمی شود.
و کلمات٬ در تهی
تمام می شوند.

شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
 

لبخند تو٬

معجزه شیرینی است.

که رویای بهشت را٬

در دل  آدم٬

زنده می کند.

چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
 

می شنوی آوای تنهایی ام را؟!
می بینی بی پناهی دستانم را؟!
هیچکس صدای ویرانی ام را نمی شنود؛
و در روزهای نبودنت از یاد می روم.
هرگز گمان می کردی این چنین پریشان شوم؟! ...
چه بگویم ...
نمی دانم ...
چشمانم خود گویای همه چیزند.
نبودنت زخم عمیقی است ...

سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
 

زندگی زیستن است؛ عشق ورزیدن و آمیختن است.
زندگی باغ گلی است که از آن باید چید
گلهای عشق را ؛ عاطفه را؛ و به گلدان دل خویش نهاد.

سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
 

اگر عشق عشق باشد؛ زمان حرف احمقانه ای است ...

سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
 

کودک احساس من
آن شب
چشمهايش را بست
تا نبيند هر نفس
در چشمان او هم اشک حلقه بست
کودک احساس من
زآن پس است
سالهاست
کودکی را از ياد برده است

سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
 

عقربه تيز زمان
آهستگی مرا به سخره گرفته
ونمی داند
اين آهستگی
نشان خستگی من است
در اين روزگار

سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
 

و میروم
با قدمهایی خسته در امتداد این زندگی
روزی من نیز چون تو
برای همیشه خواهم نشست
و گذران دیگران را در نیمکتی
نظاره گر خواهم بود ...
اکنون وقت رفتن است.