زمین گرد و سرخ، مانند سری است که پوست آنرا کنده باشند ... مردی نشسته و پیپ میکشد دود میبندد راه زایش خطوط درهم هندسی را: در مرکز این حلقه های سرخ پیر زنی با نقش طاووسی جوان روی بادبزنش گرمای نفسهای نمناک و بخار کرده را میزداید: در مرکز این حلقه های سرخ کودکی دارد با ته مانده ی مدادهایش برای زخم زمین زخمبند میکشد: در مرکز این حلقه های سرخ سگی رنجور زوزه های دردآلودش را قی میکند: در مرکز این حلقه های سرخ من ایستاده ام رو به خورشید ــ خون چکان ــ و روی پوست تنم حلقه های سرخ.
خوابی عجیب و تاثیر گذار اغلب به سراغم می آید خواب زنی نا شناس که دوستم دارد و دوستش دارم و هر بار نه همان است و نه دیگری که دوستم دارد و با من آشناست با من آشناست و قلبم ٬ افسوس برای او فقط برای او روشن است و دیگر مسئله نیست فقط اوست که می داند رطوبت پیشانی رنگ پریده ام را چگونه با اشک هایش دوباره تازه کند قهوه ای ٬ طلایی یا حنایی است ؟ نمی دانم نامش ؟ به یاد می آورم دلنشین و پر طنین بود مانند نام عشاقی که زندگی جدایشان کرد نگاهش شبیه نگاه تندیس ها صدایش ٬ دور دست و آرام و بم با آهنگ صداهای عزیزی که بی صدا ماندند.
هر ثانیه که می گذرد چیزی از تو را با خود می برد زمان غارتگر غریبی است همه چیز را بدون اجازه می برد و تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند ... حس دوست داشتن تو را !!!
به ساعت نگاه می کنم حدود سه نصفه شب است چشم می بندم تا مبادا که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت ٬ کنار پنجره می روم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس ! از شوق به هوا می پرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است . آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم سال هاست که مرده ام .
من کسی را از یاد برده ام ؛ کسی که تار تار تنش با پود پود وجودم گره خورده بود . کسی که در تمام رگ هایم شاخه تنیده بود . من دیروز را از یاد بردم ؛ به سان درختی که در انتظار جوانه زدن نشسته ٬ در حالیکه ریشه هایش خشکیده اند ...
مردی می گرید : در خلآ لحظه ها زنی می شکفد : بر شاخساران گناه مری می گرید : با زانوانش ٬ در خرابه های تنش ٬ بر سیاهی باورش ٬ بر تابوت غرورش ٬ بر غفلت تلخ خاطراتش ٬ بر قهقرای تاریک نگاهش . می گرید و می شکفد . در ابدیتی دور ٬ بی آنکه تکرار شود ٬ در خلوتی عریان .
سر در گمم ! هستم ؟ یا که باید باشم ؟ اما بر چه نالم ؟ که چون روسپیانی بی پروا در خفایی پر جفا بی همراه و پر هم آه ندانم غمگینم یا که شادمان . . . . سنگسارم کنید